قسمت دوم/ شرح مختصری زندگی ایت الله رئوفی( حاج آقا)

آیت الله رئوفی

در این قسمت خواهید خواند: از فوت پدرشان تا ماجرای سفرشان به عراق برای تحصیل علم و مشکلاتی که در طول مسیر برایشان اتفاق می افتد.


 

فوت پدر

برادر بزرگم مرحوم مشهدي حسين[1] مدتي در ميناب نزد علما مشغول تحصيل صرف ونحو شد که باعث خوشحالي و مسرت پدرم شد ، اما طولي نکشيد که بر اثر غربت و مشکلات مالي موجود تحصيل را رها و به خانه بازگشت نمود . پس از آن پدرم توجه بيشتري به بنده داشت . ما با هم هر روز صبح قرآن مي خوانديم تا اين که پدرم در سن 60 سالگي بر اثر سينه پهلو و در شب 19 ماه مبارک رمضان سال1365 قمري به رحمت حق پيوست .

ايشان اول ماه رمضان مريض شد و مرحوم حاج شيخ حسين هروقت اورا مي ديد به او مي گفت : مشهدي روزه براي شما درست نيست ، مريض هستيد . پدرمان جواب مي داد : من خودم مي دانم و روزه نيستم ، اما خوردن را هم براي خودم صلاح نمي دانم . چون غذايي هم که نمي خورم (يا نمي توانم بخورم ) و مي دانم بخاطر اين بيماري حالم بهتر نمي شود و دوست ندارم حالا که آخر عمرم در ماه مبارک رمضان است ، ديگران روزه باشند ، بچه هايم روزه باشند اما من افطار کنم .

من همين طوري امساک مي کنم . روز 18 ماه رمضان پدرم برادر بزرگم مشهدي حسين را خواست . او آمد سر پدرم را تراشيد و با يک ظرف آب بدنش را تميز و پاک شستشوکرد . شب نوزدهم که شد مرحوم پدرم از ما پرسيد : آيا به مجلس روضه وعزاداري واحياء رفتيد يا نه ؟ و گفت : امشب شب احیاء و ليله القدر است و من نمي توانم بيايم ، شماها برويد . وقتي ما از مسجد برگشتيم ، پدرم پرسيد : روضه خواندند و قرآن بر سر گذاشتند ؟ جواب داديم بله . گفت : خوب ، پس من دراز مي کشم و کمي مي خوابم. وسپس رو به قبله دراز کشيد .

مرحوم حاج شيخ حسين هم بالاي سرش نشسته بود . يکي از نشانه هاي مرگ مومن اين است که پيشانيش عرق مي کند .پيشاني پدرم هم عرق کرده بود . مرحوم شيخ حسين يا عمه ام مرحومه کربلايي گنجي آب آورد و يکي دو قطره روي دهان ايشان ريخت ، مرحوم پدر چشم باز کرد و گفت : چرا آب ريختيد ؛ من تشنه نيستم . وبعد چشمان خود را بست و به رحمت الهی پیوست. بعد از پدر تحت تکفل مادر مهربان[2] و برادر بزرگم مرحوم مشهدي حسين قرار گرفتيم .

 

اشتیاق به تحصیل علوم ومعارف دین

هروقت خبر دار مي شدم که زوار قصد حرکت بسوي مشهد براي زيارت امام هشتم امام رضا(ع) و يا کربلای معلا را دارند ، عشق رفتن و شوق درس و تحصيل در ذهن من دوباره زنده مي شد تا اينکه کتاب جامع المقدمات را که اولين کتاب در يادگيري صرف و نحوعربي است و طلاب در بدو ورود به حوزه هاي علميه مشغول يادگيري آن مي شوند ، را نزد مرحوم دائي ام حجت الاسلام حاج شيخ حسين رئوفي آموختم و اين تحصیل باعث ایجاد آرامش ذهنی وروحی دروجودم گردید .

هجرت

تقریبا يک سال پس از خاتمه جنگ جهاني دوم تقریبا12ساله بودم براي ادامه تحصيل به همراه عده اي از زوارکه مجموعاً 24 نفر که ازاهالي جغين و توکهور و درسنگ و پشتکوه بودند ( از جمله مرحوم مشهدی افضل بهرامی ، مرحوم کربلایی غلامحسین درویش ، شهید کربلایی دادخدا مراد ذاکری ، مرحومه مشهدی زهره و مرحومه مشهدی صفیه بهرامی و مرحومه کربلایی معصومه ، مرحومه کربلایی زمانه ، مشهدی خاتم بهرامی ، کربلایی علی مهرک ، کربلایی عباس جغینی ، مرحوم حسین آشور ذاکری پدر بزرگ حسین جمال ذاکری ، و کربلایی خیری همسر کربلایی علی مهرک ) ، به سرکارواني کربلايي هاشم بهرامي و به قصد زيارت عتبات عاليات عازم عراق بودند ، بسوي عراق حرکت نموديم . مخارج سفرم با وجودي که بسيار اندک بود ولي همان هم با زحمت زياد تامين شده بود . ما چند گوسفند و يک گاو داشتيم که از شير آنها مادرم روغن تهيه مي کرد .

او سالي 3يا 4 کيلو از اين روغنها را مي فروخت و براي خودش وما يک دست لباس تهيه مي کرد ، بعد از فوت مرحوم پدرم مادرم براي خودش لباس نخريد و پول آن را جمع کرد و به من داد ؛ برادرم مشهدي حسين هم 50 تومان قرض گرفت وبه من داد و 50 تومان هم دائي ام حاج شيخ حسين حواله داد به مرحوم کربلائي هاشم که در عراق به من بدهد و وقتي که از سفر برگشت آن را پس بگيرد .

توکهور- جغین

خرداد ماه بود . پاي پياده راه افتاديم و ظهر در توکهور مهمان کربلايي علي فرزندکربلايي مهرک (دايي آقاي میردادجهانگير ) بوديم . آن روز « دُر محمد دادي پدر علي دُرک » زوار را دعوت کرد و مهماني داد . بعد از صرف ناهار از توکهورحرکت کرديم و شب « پاي لور جغين » منزل مرحوم حاج احمد رهگشا[3] بوديم .

برنطین- میناب

روز بعد از جغین راه افتاديم و به « برنطين » و بالاخره روز سوم به ميناب رسيديم . يک هفته در ميناب معطل تهيه وسيله سفر بوديم و در نهايت با شتر بسوي بندر عباس به راه افتاديم ، هر دو نفر يک شتر از شتربانها کرايه کرديم و کرايه هر شتر10تومان بود ، پس از چهار شبانه روز به بندر عباس رسيديم . هدف اصلي همه ما نجف اشرف و کربلا بود و من تصميم داشتم که بعد از کربلا براي ادامه تحصيل در نجف اشرف بمانم .

بندرعباس

در بندرعباس دنبال گرفتن بليط بوديم ،کشتي انگليسي مسافربري بود که از بندرعباس به آبادان مي رفت که نتوانستيم بدست بياوريم .البته ماشين هايي هم بود که معروف به لاري بودند و از تخته درست شده بود . اين ماشينها ابتدا بار مي زدند و بالاي بارها مسافر سوار مي کردند واز بندر عباس تا قم درآن زمان حدود7 تومان کرايه مي گرفتند .

از بد شانسي يکي از زوار بنام مشهدي صفيه بهرامي از پشت بام افتاد و پايش شکست و ما مجبور شديم بخاطر او مدت يک ماه در هواي گرم بندرعباس و در شرايط سخت بسر ببريم ، در اين مدت بنده به همراه مشهدي نجف رئوفي و شهيدکربلائي دادخدا مراد ذاکري ( که دردوران جنگ تحمیلی در جبهه به شهادت رسيد ) براي تهيه آب شرب زوار به آب انبارهايي در سورو که امروز نزديک اسکله شهيد باهنر بندر عباس واقع شده مي رفتيم و با مشک براي آنها آب مي آورديم . بالاخره پس از يک ماه بزرگان قافله توانستند يک لنج را دربست کرايه نمايند و از هر نفر چهل تومان بابت کرايه گرفتند . لنج چند روز در راه بود تا به بوشهر رسيديم .

 

بوشهر- آبادان

یک هفته هم در بوشهر بوديم و بعد به سوی آبادان حرکت کردیم . در آبادان هم 15 روز به علت نبودن وسيله و مشکلات ديگر بوديم تا اينکه نفري 10 تومان داديم و قاچاقي از گمرک خرمشهر عبورنموده و وارد بصره شديم، در بصره مسئولين زوار مرحوم کربلائي هاشم بهرامي و مرحوم مشهدي افضل با فردي دلال بنام « قادر بخش »[4] قرار گذاشتند که زوار را به ازاي هر نفر يک دينار با قطار از بصره به کربلا بفرستد ، بعد از ظهر از عشّار بصره به طرف مارگيل که يکي از شهرهاي استان بصره بود و ايستگاه قطار در آن بود حرکت کرديم ، اما گزارشي بر عليه زوار داده شده بود که تعدادي ايراني بصورت قاچاقي وارد بصره شده اند ، بهمين دليل در ايستگاه قطار شرطه ها(پليس عراق) همه مارا دستگير و به زندان بصره منتقل کردند . آغاز سفر ما خردادماه بود و مردادماه در بصره سر از زندان در آورديم که مصادف با شعبان بود . به اين ترتيب از ماه شعبان تا پايان ماه مبارک رمضان در زندان بوديم .

بصره

حاکم بصره هر نفر از مارا سه دينار جريمه کرد و دستور داد که دو تا شرطه مارا دوباره با لنج به خرمشهر برگردانند . زوار پس از تحمل آن همه رنج و سختي با دلي گرفته و محزون از زيارت نااميد شدند . هنگام عزيمت به سوي ايران يکي دو نفر از محلي ها که در آنجا بودند و زبان عربي مي دانستند با مامورين عراقي صحبت کردند و قبول کردند که از هر نفر يک دينار بگيرند و دوباره ماراپنهاني به بصره برگردانند .

بيشتر زائرين بعلت طول مدت و تمام شدن مخارج سفراز عزيمت به کربلا نااميد شده بودند و به ايران برگشتند تا به زيارت امام رضا (ع) بروند ، اما ما 8 نفر اين مبلغ را پرداختيم و در بصره ماندگار شديم . بنده و کربلائي هاشم بهرامي و مرحوم کربلائي غلام حسين درويشي ، شهيدکربلايي دادخدا مراد ذاکري ، مرحومه مشهدي زهره والده مشهدي نجف رئوفي ، مرحومه مشهدي صفيه بهرامي مادر مشهدي حيدر بهرامي ، کربلائي معصومه والده مشهدي احمد رئوفي و کربلائي زمانه که از اهالي « کم سفيد پشتکوه » بود ، خلاصه ما در بصره مانديم و با وساطت مردي بلوچ که از اهالي بلوچستان ايران بود قرار شد من و سه مرد همراهم در شرکتي انگليسي که در شعيبيه بصره بود به عنوان دربان و نگهبان استخدام شويم و ماهي 3 دينار بگيريم .

 



[1] - مرحوم مشهدی حسین در سال 1384شمسی و مشهدی حسن در سال 1374 شمسی و مرحوم مشهدی قنبر در سال 1391 به رحمت ایزدی پیوستند.

[2] - مادرم مرحومه مشهدی صفیه دخترمرحوم مشهدی قنبردرخردادماه1360 شمسی بدلیل نارسایی قلبی به دیارباقی شتافت

[3] - مرحوم حاج احمدرهگشاازبزرگان بخش جغین بودوبنده حدود 30 سال بااین انسان بزرگوارسابقه آشنایی داشته وبرای حل وفصل مناقشات مردم درجغین ازرای ونظر آن مرحوم استفاده می کردم چراکه مورد وثوق واعتماد مردم بود.

[4] - از اهالی سیستان و بلوچستان و از برادران اهل سنت بود و حدود 350 نفر در شرکت انگلیسی شعیبه بصره کار می کردند و رئیس آنها جامه دار موسی بود .

دیدگاه‌ها   

+1 #1 وحیدی 1392-10-16 14:04
خیلی خوب است که درباره ی علما مطلب می نویسید اما اگر در مورد شاعر شهرمان و استاد گرامی مان آقای سهرابی هم مطلبی بنویسید بهتر است. ممنون
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

کلاس مداحی

اخبار هرمزگان